فانوس ادب
وبلاگ ادبي سینا صارمی

عشق یعنی جانفشانی بهر دوست

 

 جـان فشـانـی (غزل)

               مهتــاب مـن بر بـامِ من، تـو جـان فشانی می کنی            

بر دیده و دیدارِ من، تو مهربانی می کنی
شرمنده ام از لطف تو در زیر بارِ زندگی
هرگز نگردم از تو سیر، تو همزبانی می کنی

از برق چشمانت عزیز، آتش گرفت جانِ من
هر لحظه با عطرِ تنت، تو باغبانی می کنی
بشکن سکوت، از تن جدا کن خار و خس
با نور خود یلدای را، تو کهکشانی می کنی

در این شبِ رنگ و ریا آفتاب حسنت آرزوست
افتاده ای بی دست و پا، تو آسمانی می کنی
دل ابری و جامم تهی، دستم بسوی آفتاب
تو با نگاهِ زرگری، تو سرگرانی می کنی

افتاده ام در کوی تو، دستی بکش بر روی من
در این بیابان بلا، تو سایبانی می کنی
دیگر نمی آید به گوش فریاد سبزت مسکین
بر روی تیغ افتاده ای و خیزرانی می کنی


*************** مسکین باخرزی **************


 

 

 

 


جمعه 01 دی 1391 :: 21:59 :: نويسنده : fanooseadab

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران