فانوس ادب
وبلاگ ادبي سینا صارمی

باید از شهر شما من  بروم

رو به آن پنجره ی سبز خدا

بروم جایی که آسمانش آبی است.

 

و نسیمش یکسان             

ابرهایی دارند بارِشان بارش عشق

حرفی از غصّه و غم نیست آنجا

آدمیّت جاری است.

نردبانی دارند رو به آن قلّه نور

و قنوتی روشن

 

مردمان آنجا یک، خدایی دارند. 

همه دلشاد و صبور

غرق در لذّت آزادی اند.

نه غم نان دارند

نه غم درمان و دوا

صحبت از دار و ندار نیست آنجا

سارا آنجا داراست

دارا هم دارا هست

ظالم و مظلوم نیست

حاکم و محکوم هم

حرف حق جاری هست.

اماّ اینجا ..................؟

نگویم بهتر

من زبان سست است

و چه خوب می دانم

این زبان سرخم

به همین زودی ها

سرِ سبزم می دهد بر باد.


 


یکشنبه 21 آبان 1391 :: 18:50 :: نويسنده : fanooseadab

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران