فانوس ادب
وبلاگ ادبي سینا صارمی


در خلــوت مستـانه ام گُـم شد چــراغ خانه ام

کُشتــم چـــراغ خـانه ام در خلــوت مستانه ام

از بام و نام افتاده ام در این ســرای بی کسی

سـاقــی بیــا جامـم بــده انــدر خــم پیمـانه ام

یک فصل وقت کشت وکار فصل دگر زانِ درو

چیـزی نـدارم کشت کنـم مـن با درو بیگانه ام

از قیـل وقــال مـدرسه جـانــم سـرآمد بر لبم

کـو عاشقـی که جـان دهد من عاشــقِ جانانه ام

یک روز اسیــر دل شـدم روز دگر خانه بدوش

مست و خرامان می روم وللّه که من دیوانه ام

زاهــد نیَـم رســواگــرم مــن آتشِ خــاکسترم

بـی داد و بیــداد آمــدم ویــرانگــرِ کـاشانه ام

رنج فــراوان دیده ام نیشتـر زیاران خورده ام

با این همه افسـونگـری من گوهــری دردانه ام

رنگــی ندارد شعـر مـن سـودی ندارد حـرف من

در قعــر تاریخ مــانده ام اسطــوره و افسانه ام

یـا رب به فریـادم برس مسکیـن درگاهت منم

از اصــل و بُن افتاده ام خلــوت نشین خانه ام

 


جمعه 19 آبان 1391 :: 09:58 :: نويسنده : fanooseadab

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟