|
فانوس ادب
وبلاگ ادبي سینا صارمی
دلِ طـوفـانیم دربست بـه نـامـت مـی کنـم برگرد
خـروش رود کــارون را غـلامـت مــی کنــم برگرد حـریـم سبـز چشمـانـت تمـاشـایـی است جان من
نگـاهـت مـی کنـم جـانـا، سـلامـت مـی کنم برگرد منّـــور مـــی کنــد یــادت، بســاطِ شــام یلدار را
شـراب نـاب پـاییـزی بـه جـامت مــی کنـم برگرد اگـر عـاشـق پیـامـی داد و یـا مطــرب نــوایـی زد
مشـو خشنـود زیـن حالت، قیامت می کنم برگرد پَـر پـرواز مـن بــودی بــه روی بــام ایــن خـانـه
تمـام حِس بــاران را بــه بــامت مـی کنـم برگرد کبــوتـر بـــودم و فــارغ ازیـن صیّــاد شیـدایـی
دلـم را چون کبـوتـر، صید دامت می کنم برگرد لبت همچـون رطب شیـرین،صفای شهر بم دارد
دلی شیرین ترازشیرین به کامت می کنم برگرد تمـام هستی ات مسکیـن زِعشقت دفتری باشد همـانـا دفتـرِ شعــرم بـه نــامت مـی کنـم برگرد
دوشنبه 22 آبان 1391 :: 21:59 :: نويسنده : fanooseadab دوشنبه 22 آبان 1391 :: 16:18 :: نويسنده : fanooseadab
چند روزی است عزار دار تنم جامه ام هست سیاه دست هایی لرزان و نگاهی مبهم می نشینم تنها با خودم می بافم جانمازی روشن روی سنگ فرش مزارش اکنون ظهر اینجا تلخ است غزل و شعر چه سود؟ او که رفته بالا و چقدر خندان است؟ فارغ از این دنیا ما که ماندیم تنها و چقدر نالانیم؟ در غم این دنیا در فراق كوچ برادر نازنينم حاج رجبعلي صارمي خدايش بيامرزد تير 1391یکشنبه 21 آبان 1391 :: 23:44 :: نويسنده : fanooseadab بر میم محمـد و جمـالش صلوات بر عیـن علـی و ذوالجـلالش صلوات بر دسته گـل شاخه طوبـی زهـرا قائـم به محمــد و کمالـش صلوات
یکشنبه 21 آبان 1391 :: 19:15 :: نويسنده : fanooseadab
باید از شهر شما من بروم رو به آن پنجره ی سبز خدا بروم جایی که آسمانش آبی است.
و نسیمش یکسان ابرهایی دارند بارِشان بارش عشق حرفی از غصّه و غم نیست آنجا آدمیّت جاری است. نردبانی دارند رو به آن قلّه نور و قنوتی روشن
مردمان آنجا یک، خدایی دارند. همه دلشاد و صبور غرق در لذّت آزادی اند. نه غم نان دارند نه غم درمان و دوا صحبت از دار و ندار نیست آنجا سارا آنجا داراست دارا هم دارا هست ظالم و مظلوم نیست حاکم و محکوم هم حرف حق جاری هست. اماّ اینجا ..................؟ نگویم بهتر من زبان سست است و چه خوب می دانم این زبان سرخم به همین زودی ها سرِ سبزم می دهد بر باد.
یکشنبه 21 آبان 1391 :: 18:50 :: نويسنده : fanooseadab یکشنبه 21 آبان 1391 :: 18:39 :: نويسنده : fanooseadab لایــق نیــم به کــارتــان زندانیــم کنید حــالا کــه تیــغ و قلـــم هست دستتان شایسته نیست این چنین قربانیم کنید
عكس : همايش شعر باغ گيلاس زشك مشهد از راست به چپ: سينا صارمي - سپهر نيك - اصغر باراني - احمد رضايي - عليرضا كاخكي 26 خرداد 1391 یکشنبه 21 آبان 1391 :: 08:38 :: نويسنده : fanooseadab
در چشـمِ تـو من تـرانه بـاران دارم بـا رفتـن تـو دو چشـمِ گریـان دارم بغضـم بشکسـت و پنجـره بــاز نشد انگشـت بـه لب، جفـا زِیــاران دارم آن روز که جـام عشـقِ تـو نوشیـدم خـوشحـال کـه من نگـارِ جانان دارم از تلخـیِ شـب و نــور مــاه فهمیدم مــن دربــدری زیــاد و تـاوان دارم اشکم بچکید و کس صدایم نشنید سیلاب شد و اشک به دامـان دارم ای دوست بیـا که مـدتـی از گـلِ تو در سینه ی تنگ، تازه مهمـان دارم آن لعــلِ لبت دوبیتــی جــانـم شـد وز نـام تـو مـن غـزل فـراوان دارم با آمدنت دو چشـمِ مـن روشن شد
من شاعرم و دلی غـزل خوان دارم مسکین همه جا نام تو را مـی جوید از لطف شما،من سر و سامـان دارم سینا صارمی (مسکین باخرزی) یکشنبه 21 آبان 1391 :: 08:21 :: نويسنده : fanooseadab
هر آن عاشق که جان دارد، دل رنجور هم دارد دلش دریــایــی و دریـا بـرایش تــور هـم دارد بـه روی شیـشه قلبـم کشیـدم عکس نـازت را ندانستـم که این شیشه شکست نور هم دارد دلم خـوش بود به آن دنیـا که بنشینم با حوری نفهمیـدم کـه دنیـادار در آنجــا حـور هــم دارد مـزن نیـش زبـان جـانـا بـه روی پیکـرم امشـب بدان خوشتـر زِنیش تـو همیـن زنبور هم دارد نمــی دانـم کـه تــو مـاری و یـا آن مـاهـی رعنـا و لیـکـن مــارمــاهـی نیـز دیـــار گـور هـم دارد بدان هرچه بریدی تو و یا هـر چه شکستی دل نصیبت خـاک گور است که، مار و مور هم دارد دمـی خـوش بـاش با ساقی بنوش جام پیاپی را که ایـن نــاز و نعــم را شیـره انگـور هـم دارد بیـا جـانـا در ایـن غـربت نمـاز عشـق بـر پـا کن غـروب غـربـت ایـنجــا طلــوع هــور هــم دارد مـزن آهنـگ بد مسکیـن،رها کـن ساز بیداری که این ساز و نـوا را تنبک و سنتـور هم دارد شنبه 20 آبان 1391 :: 10:31 :: نويسنده : fanooseadab
حرفی بزن
چیزی بگو
شعری بخوان
اینجا مگر پاییز نیست؟
درد دلت لبریز نیست؟
از عشق بگو از دوری ایمان بگو از شب،ستاره،آسمان از خالی دستان بگو از سرخی آلاله ها از باغ سبز ناخدا از نور عرش کبریا از سوز دل های شما از ربّنا از آتنا از وادی قرآن بگو
حرفی بزن
چیزی بگو
شعری بخوان
اینجا مگر پاییز نیست؟
درد دلت لبریز نیست؟ دستم تهی است نانم هواست خواب و خوراکم آسمان از کوچه های آرزو از نان بگو از پینه دستان بگو بابا دوید تا نان دهد بابا دوید تا آب دهد کو آن بابای مهربان؟ کو آن یَل ملک زمین؟ بابا کجاست تا نان دهد؟ بابا کجاست تا آب دهد؟ بابا برفت تا جان دهد جان در ره جانان دهد
حرفی بزن
چیزی بگو
شعری بخوان
اینجا مگر پاییز نیست؟
درد دلت لبریز نیست؟ ***************************************************************************** سینا صارمی اول مرداد 1391 باخرز روستای قلعه نو علیا
شنبه 20 آبان 1391 :: 10:23 :: نويسنده : fanooseadab درباره وبلاگ به وبلاگ فانوس ادب خوش آمدید سلام دوستان شماره تماس من 09153184428 سپاسگزارم سینا صارمی آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|