|
فانوس ادب
وبلاگ ادبي سینا صارمی
زیارت حضرت دوست (غزل) من به پابوس تو ای شــاه خـراســان آمدم تا زنم خاک دّرت ســـرمه به مژگــان آمدم همچو اسمــاعیلِ هــاجر بر سر کویت دوان تا کنم بهــرِ تــو جـانِ خویش قربــان آمدم با دلی شاد آمـــدم تا بینـــم آن مـاه غریب جانفشان در سجده ام نزد تو گریـان آمدم ضامنِ آهــو تــویی،زندانی ی حسـرت منم دست خالی چون گــدا امیـد احسـان آمدم گنبد و ایــوان و سقّـاخــانـه ی جانبخش تو از غبارش توتیــا کــردم دو چشمـان آمدم من گنه کاری غریب و عابــری گم کـرده راه سائلی شرمنـده ام بـا چشــم گــریان آمدم هر کجا باشم دگر بی جان و بی دل رفته ام بر گرفتــی جــان و دل از بهـرِ درمان آمدم *******************************************
هدیه به پیشگاه عاشقان کوی آقا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) سینا صارمی باخرز خراسان رضوی شنبه 20 آبان 1391 :: 10:18 :: نويسنده : fanooseadab
باید از کوچه گذشت کوچه هایی روشن خاطراتی چه قشنگ پای هر بید بلند باید از عشق نوشت عشق را قاب گرفت لای شب بوها رفت نور را پیدا کرد باید آفتابی شد تا که ماه را فهمید پله پله طی کرد تا به خورشید رسید راستی تو که از کوچه عرفان و صفا می آیی؟ حرفی از لذت آزادی بود؟ عشق هم معنا داشت؟ تو که آنجا بودی؟ عشق کیلویی بود؟ آدمیّت هم بود؟ من که خود حیرانم در پس کوچه ی عشق و خودم می فهمم چشم هام بارانی است. شنبه 20 آبان 1391 :: 10:15 :: نويسنده : fanooseadab
نـــاز چشمـــانِ خـمــارِ تـــو خــریــدن دارد ســاحــلِ چــهــره ی مــاهِ تــو دویـدن دارد مـوج احسـاس غـزل هـای شمـا نــورانیست نــــورِ عشق از دل اشعـار تــو دیــدن دارد ســرخــی لعــلِ لبت، جـامه ی زهـدم بدرید لبِ شیــریـن عسـلت وه کــه مکیــدن دارد قـدِ رعـنــای تــو عشقیست که در اوج قیام واژه ســــرو بـــه نـــام تــو، شـنیدن دارد آنقــدر طــاق شـــده طــاقتـــم از دوری تـو کـــه جمـــالِ ســر و روی تــو کشیدن دارد طـــرحی از قـلـب سـپیــدِ تـــو کشیــدم امّا قطـره از چشمه ی وصـل تو، چشیــدن دارد ابــر بـاریـد و سپس بغض گلـویم بشکست مـــرغِ عشــقــم سرِ کویِ تو پــریــدن دارد جلـوه بنمـای و برایـن صحنـه ی گلـزار بتاب آفـتــاب از لـب بـــــامِ تــــو دمیــدن دارد آنقــدر از تــو نــوشتــم، که غــزل می بارد از دلـم تــا کـه بـه شــوق تــو تپیـدن دارد بـگـذاریـد دلــم رفــت زبـــان هــم بـــرود نـــاز چشمـــانِ خـمــارِ تـــو خــریــدن دارد جمعه 19 آبان 1391 :: 15:55 :: نويسنده : fanooseadab
بغض درون سينــه ام نــايــي نـدارد ديگــر سكــوت حنجــره جـايـي ندارد آنجا كه قربانگـاه سبـز عاشقـان است حتــي ورود عـابــدان پــايــي نــدارد آن نـاخــداي كشتــي بيــدارگــر كــو در حبسِ تاريخ است و پيدايي ندارد جوشيده اند شاخه ها از خــون تاريخ سـرخـي رنـگِ لالــه، معنـايــي نـدارد در مــوســمِ خـونيـن پـــرواز كبـوتــر فـريـاد عشق هم جا و مـاوأيـي ندارد لنگــر نـدارد كشتــي طــوفــانــي مــا دريــا كنــون رقصِ دل آرايــي ندارد خوابيـده اند در پـوشش نـام عـدالت اين اسـم هم ساز و هم آوايـي ندارد رنگ و رويـا و قيمت كـالا فزون است ايــن كــودك ديــرينـه لالايــي نـدارد در زير بار زندگـي جان داده مسكيـن امّـا هنــوز هم خــون اهـدايـي ندارد
جمعه 19 آبان 1391 :: 12:37 :: نويسنده : fanooseadab
دلـم يــاد عـزيــزان كــرده امشب هـواي كــوي جـانـان كــرده امشب بزن آهنگ خوش بـاران به شيشه نگــــارم يــاد یاران كــرده امشب همايش شعر گرگان بچه هاي سايت جمعه 17 شهريور 1391
جمعه 19 آبان 1391 :: 11:08 :: نويسنده : fanooseadab
من مستِ توام جـانا یک بوسـه نثـارم کن پاییــز شــدم بـرگـرد با بوسـه بهـارم کن مجنـون و گـریـزانـم در تیـر رسِ چشمت بـا نــازِ نگــــاه خــود بـرخیــز شکـارم کن در ساحـل سیمایت، لب تشنـه ی آغوشم ای توسنِ خوشنـامی بشتـاب سـوارم کن ابرو کمـان بـودی همچـون گـلِ صحـرایی خشک شد ضمیر دل با شوق شیـارم کن از تیـره ی عشّاقم دسـت از تـو نمیدارم رحمـی بـه بهــار خـود لطفــی به تبارم کن حیـران همـه جا گشتـم گـردِ جهان یکسر جز نـام تـو نشنیـدم مهمـان به نهارم کن ما را نـه قـراری شد نه صبـر که بنشینم برخیــز و مـدارای این صبـر و قرارم کن در نزد تو شد مسکین بی خانمان امشب من مستِ توام جـانا یک بوسـه نثـارم کن
جمعه 19 آبان 1391 :: 09:58 :: نويسنده : fanooseadab
در خلــوت مستـانه ام گُـم شد چــراغ خانه ام کُشتــم چـــراغ خـانه ام در خلــوت مستانه ام از بام و نام افتاده ام در این ســرای بی کسی سـاقــی بیــا جامـم بــده انــدر خــم پیمـانه ام یک فصل وقت کشت وکار فصل دگر زانِ درو چیـزی نـدارم کشت کنـم مـن با درو بیگانه ام از قیـل وقــال مـدرسه جـانــم سـرآمد بر لبم کـو عاشقـی که جـان دهد من عاشــقِ جانانه ام یک روز اسیــر دل شـدم روز دگر خانه بدوش مست و خرامان می روم وللّه که من دیوانه ام زاهــد نیَـم رســواگــرم مــن آتشِ خــاکسترم بـی داد و بیــداد آمــدم ویــرانگــرِ کـاشانه ام رنج فــراوان دیده ام نیشتـر زیاران خورده ام با این همه افسـونگـری من گوهــری دردانه ام رنگــی ندارد شعـر مـن سـودی ندارد حـرف من در قعــر تاریخ مــانده ام اسطــوره و افسانه ام یـا رب به فریـادم برس مسکیـن درگاهت منم از اصــل و بُن افتاده ام خلــوت نشین خانه ام
جمعه 19 آبان 1391 :: 09:58 :: نويسنده : fanooseadab درباره وبلاگ به وبلاگ فانوس ادب خوش آمدید سلام دوستان شماره تماس من 09153184428 سپاسگزارم سینا صارمی آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|